دیروز من برای خانواده یه مانور آمادگی اومدنم رو گذاشته بودم که ببینم چقدر پذیرای حضور من هستند و می ارزد از این جای گرم و نرم که البته کمی تنگ شده برام بیام بیرون یانه! ساعت یازده شب شروع کردم به تغییر و تحول و کلی انقباض راه انداختم با کلی نقشه برای اینکه کسی متوجه نشه خیلی مرتب همه چیز رو با صاحب خونه هماهنگ کرده بودم که چیزی لو نره و سر ساعت به مدل مشخصی تولید انقباض کنه.. خلاصه مامان با اینکه درد نداشت، به خاطر این برنامه ریزی صحیح من زنگ زد به خاله حدیثِ ماما که خاله حدیث اوضاع از این قراره بخوابم یا باید کار خاصی انجام بدم، خاله حدیث طبق نقشه من عمل کرد و گفت باید برید بیمارستان. اما مامان که دست بردار نبود، دوباره زنگ زد به بی...